اگر
فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم
به جای
ان که انگشت اشاره ام را به طرف او بگیرم
در کنارش.
انگشت هایم را در رنگ فرو می بردم و برایش نقاشی می کردم
اگر
فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم
به جای
غلط گیری. به فکر ایجاد ارتباط بهتر و بیشتری بودم
بیشتر
از ان که به ساعتم نگاه کنم.به او نگاه میکردم
اگر
فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم
سعی
می کردم درباره اش بیشتر بدانم و بیشتر به او
توجه کنم
به جای
اصول راه رفتن.اصول پرواز کردن و دویدن را با او تمرین میکردم
اگر
فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم
از جدی
بازی کردن دست بر می داشتم و بازی را جدی میگرفتم
در مزارع
بیشتری میدویدم و به ستارگان بیشتری خیره میشدم
اگر
فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم
بیشتر
در اغوشش میگرفتم و کمتر او را به زور می کشیدم
کمتر
سخت میگرفتم و بیشتر تاییدش میکردم
اگر
فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم
اول
احترام به خود را در او میساختم و بعد خانه و کاشانه را
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 10:1  توسط هیوا
|
آن روزگار را به خوبی به یاد دارم
من و تو غرق در شادی گوشه حیاط
از نا گفتنی ها گفتیم
از ندیدنی ها و نشنیدنی ها
از حال امروز و حال فردا
آن روزگا را به خوبی به یاد دارم
صدای زوزه باد از زیر در اتاق
من و تو نشسته در کنار اجاق گاز
به صدای خشن باد گوش میدهیم
آن روزگا را به خوبی به یاد دارم
صدای هلهله و دست وشادی
من وتو غرق در شادی و رقص
آن روزگا را به خوبی به یاد دارم
نشسته بر روی ایوان کنار سماور روشن مادر
هندوانه قرمز قاچ خورده و انگورهای رسیده درخت مو
و چه با نشاط پر از ناگفتنی ها بودیم
آن روزگا را به خوبی به یاد دارم
کنار گیشه مغازه پدر
سکه ای در دست تو
به انتظار پاسخ تلفن
آن روزگا را به خوبی به یاد دارم
در صف نانوایی
من و تو کنار هم به بهانه ۵ عدد نان
آن روزگا را به خوبی به یاد دارم
و حال از آن روزگار
باقی مانده خاطرات من و تو
ویران شدن خانه پدری
تپه ای از خاک
به دنبال پدر می گردم
روحش را حس میکنم
ایستاده و تکیه برتیرک آهنی
به تماشای خانه فرو ریخته
ایستاده همچون استوار
آن روزگا را به خوبی به یاد دارم
من و تو آن را به خاطر همیشه خواهیم سپرد
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:55  توسط هیوا
|
ایستگاهِ رفته
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 20:7  توسط هیوا
|
آقاي مهربان غزلهاي غريب
دستهاي خالي پر از نيازم را به پنجره فولادت گره مي زنم بدون اينکه چيزي بگويم .
چيزي نمانده است که باران بگيردو...

تو آسمان مني من پرنده ام آقا
براي بال من آغوش خويش را بگشا
که کوچ کرده ام از سردسيري تشويش
به گرمسير دل انگيز گنبدت مولا

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 20:32  توسط هیوا
|
دلم امروز دلگیر تر از روزهای قبل
دل ز گریه های آدمی سخت است
یادت بودن در این روزگار سخت است
تقدیرم سیاه تر دیروز است
دلم غمگین تر از هر روز است
مردنت سکوتی بس زیباست چشمانت با خاموشی زیباست
گویا کفن سپید بر تنت زیباتر بود
گویا آرام تر به خوابی ابدی رفته بودی
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 13:3  توسط هیوا
|
تکیه بر جنگل پشت سر
روبروی دریا هستم
آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی است
حال جنگل سبز سبز است
من که رنگم را باران شسته است
در چه حالی آیا هستم ؟
کوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز

حیف انسانم و می دانم
تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
من ولی در کار جان شستن
از غبار فردا هستم
صفحه ای ماسه بر می دارم
با مداد انگشتانم
می نویسم
من آن دستی که
رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم می خندند
من به چشمانم می گویم
زندگی را میبینی
بگذار
این چنین باشم تا هستم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 14:17  توسط هیوا
|
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري
لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري

با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري
رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 10:19  توسط هیوا
|

بابا جون سلام
سلام سلام سلام............
یادت میاد که روز زن همش میگفتی پس باباها چی؟؟
باباها روز ندارند!!!!
الان روز باباهاست
و حال نمی دونم چطور تبریک بهت بگم
کادو چی برات بخرم
چطوری بهت بدم
اخه ۱۱ دیماه ۸۷ مصادف با ۳ محرم رفتی به یه سفر دور
که ارزومه منم زودتر بیام پیشت
همه دارند میگند برا بابات چی خریدی

بابا خیلی دلم برات تنگه
دلم بهونه تو رو داره دلم میخواد ببینمت
برای حتی ۵ ثانیه...........
بابا جون روزت مبارک
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 10:12  توسط هیوا
|
قبر مطهر فاطمه علیهاسلام
باید تا قیامت، تا قیام فرزند عزیزش حجه بن الحسن عجل الله تعالی فرجه مخفی بماند
تا سندی زنده بر مظلومیت آن بانو و گواهی بر ظلم و ستم قاتلین او باشد.

اما راویان نکتهسنج و عاشقان هوشمند که بوی تربت فاطمه را می شناسند
از لابهلای کلمات ائمه اطهار و صفحات تاریخ به جستجوی قبر مطهر آن بانوی مظلومه برآمدند
و به گمانی قریب به یقین، آن را در خانه خودش یافتند.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 12:49  توسط هیوا
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 13:10  توسط هیوا
|